جشن صبحانه
خاطرات قبل ازدرگیر شد ن وشیهید شد ن خیلی ازدوستان ومجروح شد ن خودم
قبل ازحمله عراقیها یکی از همسنگران در مرخصی بود وشب قبل از عملیات عراقیها؛ یعنی
ساعت 8 شب از مرخصی برگشته بود ودر ظاهرش یک حس غریبی بود ! چهراش نورانی
شده بود و وقتی من نگاه میکردم به او گفتم احمدآقا خیلی نورانی شده ای واو همینطوری
نگاه میکرد ومی خندید ولی دردرونش چیزی بود که من را به فکر فرو می برد ! نامبرده مقداری
پنیر و قوجه فرنگی تازه وسبزی آورده بود و قرار شد ه بود که برای صبحانه جشن بکیریم
ووسایلی که آحمد آقا آورده بود بخوریم خوب ؛ در منطقه این جور وسایلها کمیاب بود ! خلاصه
صبح روز بعد یعنی یک ربع به ساعت شش درگیری شروع شد عراقیها از زمین وهوا چنان حمله ور
شدند که هیچ جنبندهای نمی توانست جان سالم بدر برد !!! درگیری سختی صورت گرفت خیلی از
عراقیها کشته شدند توضیح اینکه اکثر دوستانی درآن منطقه ارتشی بودند وهمه آنها واقعا نترس و
شجاع . صبحانه ما بهم خورد درآن موقع یکی ازهمسنگرانمان گفت !!! وقتی قار است ما بمیریم
لااقل این صبحانه را بخوریم بعد بمیریم ! من گفتم شما وقت گیر آوردی ! گفت نه من واقعیت را
گفتم بیائید . نشستیم درداخل سنگر ؛ عراقیها هم با تانک وهیلکو پتر سنگرها رامی کوبید آنها خوردند
ومن لقمه اولی راخوردم ودومین لقمه راهرچه جویدم نتوانستم بخورم وبلندشدم نفسم بند آمده بود
گویی عراقیهاشیمیایی زده بودند ماکس را برداشتم دیدم ماکس خراب است دستمالی را خیس کرده وبه
جلودهانم گذاشتم تا ازورود مواد شیمیایی به ریه هایم جلو گیری کنم وتوانستم نفس راحتی بکشم ؛
بمباران شیمیایی را کمی ازماجلوتر زده بودند ومن توانستم ازآن محلکه هم جان سالم بدربرم درموقع
درگیری هردوآنها که یکی در بغل دست من که یکی ازعراقیهادرحدود هفت متری درست ازقلبش
زد و او شهید شد من برگشتم عقب باخود گفتم شاید همسنگرم خودش را به مردن زده !!! وعراقیها
ازچپ و راست من رابستند به رگبار ومن ویکی ازهم گروهانمان درجلوسنگردیگر موضع گرفتیم
وجلومن یک تخت خواب بود که عراقیهابه فاصله سه متری جلو چشم من ؛ من را بستند به رگبار
ومن دوستم به داخل سنگر پناه بردیم به امید این که جنازیمان سالم به خانواده برسد!!!
من درآن لحظه مجروح سطحی شدم در داخل سنگر موضع گرفتتیم که اگربه داخل سنگر بیایند
درجا می کشیم !! عراقیها سنگر را بستند به رگبار و سه عدد نارنجک انداختند سخت هردو نفرمان
مجروح شدیم . عراقیها بازهم جرات نکردند داخل سنگر بیایند و فکر کردند ما مرده ایم بعد رفتند.....!