در پنج کیلومتری کربلا
موقعی که پس
ازدرگیری ماراازالعماره سواراتوبوسها کردند ما نمی دانستیم به کجا می رویم !
اتوبوسهای آنها در داخل اتوبوس سرویس داشت وآب گرم هم بود
درکناربوفه
؛یکی از دوستان در بغل من نشسته بود وحالش زیاد تعریفی نداشت
از قیافه اش
معلوم بود که کتک کاری زیاد وتشنگی ازپا در آورده بود ؛ نگهبانان
درجلو
باراننده بودند ناگهان دیدم حال بغل دستیم که نشسته بود بد شد من بلند شدمورفتم بطرف
عقب ماشین که آب بود با دادوفریاد نگهبان مواجه شدم بدجووریکلافه شده
بودم خلاصه موفق شدم واب راآوردم ولی دیگر خیلی دیرشده بود هرچه دهانش را
باز کردم آب نخورد وجان بجان تسلیم وروحش ازبند اسارت وفشارآزاد گردید
جایی که اوشهید شد در چند قدمی دجله وفرات بود که رفییقمان از تشنگی شهید شد ! ومن
درآنجا فهمیدم که این قوم بی انصاف به خانواده امام حسین
چه مصیبتی را
وارد کردند!!! بعداز اینکه دوستمان شهید شد ماشیین را نگه داشتندواورا در
پنج کیلومتری کر بلا پیاده کردند ودستور
حرکت اتوبوسها را دادند وبجه های داخل اتوبوس همگی باگریه وفاتحه خوانی از محل
دورشدیم وبه جای
نامعلومی حرکت
می کردیم تااینک جلویک رستوران نگه داشتند ما به خیال خویش گفتیم حتما
برای ما غذا می آورند ولی چنین چیزی اتفاق نیافتاد من از داخل اتوبوس به بیرون
نگاه می کردم چشمم به یکی ازعربها افتاد که دیش داشین سفید
پوشیده بود
ونوشابه می خورد آمد جلو ومن شیشه را کشیدم وگفتم سیدی مایع یعنیآب توضیح
اینکه اولین کلمه ای که دراولین روزاسارت یادگرفتم نام آب بود!!
اوآمد جلو ومن
خوشحال شدم وقتی به نزدیک من رسید نوشابه
را سر کشید ومنبه صورت اوتف
انداختم واوخیلی عصبانی شدوچون شخصی بود نمی توانست
به داخل بیاید
به همین خاطر درداخل راحت نشسته بودم واودادوبیداد می کرد!
وبعدازتوقف
نیم ساعت دوباره به حرکت خود ادامه دادند ومقصد برای مانامعلومبودبعداز
چندساعتی راهپیمایی بااتوبوس به شهر بغداد رسیدیم در داخل شهربغداد
خیابان به
خیابان مارا بردند تااینکه به یک پادگان
ارتشی رسیدیم بعد تعدادی ازدوستان رادر
آنجا پیاده کردند وبعد دوباره مارا حرکت دادند ودر کمربندی نگهداشتند مردم
به طرف اتوبوس هجوم آوردند واکثرشان فوش می دادند وسنگ
می انداختند
وماهم دست بسته ونظاره گر برخورد وحشی آنها .....