یک روزی موقع  نهارداخل بندمارابه حیاط جهت آمارگیری بیرون آوردند

همه رابه صورت 5نفره بخط کردند بچه هاخیلی تشنه بودنددرجلو

آسایشگاه شیرآب بودکه گاه گاهی آب می آمدکه وقتی آزادباش دادند

رفتیم آب بخوریم که 15نفرازمارانگهبانان  گرفتندوبخاطرآب یک ساعت درجلوآفتاب

ماراکتک زدنددرآخرسرکشیده ای که یکی ازنگهبانان به گوشم زد گوش چپ من

خونریزی کردوتازمانآزادگی هیچ نمی شنیدم ؛ به خاطرعشق به وطن ؛وخاک

؛وملتم ؛وهویتم این همه سختی رابه خوبی وخوشی تحمل کردم ....