خاطرات روز21تیرماه روزاسارت

کم کم با بازشدن آفتاب شکفتن توهم آغاز میشود تازه می فهمی جنگ سالهاست
که پایان گرفته اماانگارهمین چند لحظه پیش 19نفرازهمسنگرانم جلوچشمانم شهید شدند؛ اصلا" باورنمی کردم که دریک لحظه ...! همه چیز خراب شود! گویی دنیا یکی شده بود وماتنهامن ویکی ازهمسنگرم وقتی تیرخوردیم خودمان رابه سنگررساندیم که عراقیها شروع به تیرانداز ی وبعد سه تانارنجک به طرف ماپرتاب کردند ومابه سختی مجروح شدیم ؛ انگارهمین دیروز بودکه زخمهای همدیگررامی بستیم تاجلوخونریزی گرفته شود روز 21تیرماه ساعت شش وچهل وپنج دقیقه عراق شروع به حمله کرداززمین وهوا وباتوپ وتانک عملیات سنگینی راآغازکرد شدت حمله طوری بودکه گویی به جای باران آتش وترکش وتیر ازآسمان می بارید همه هم سنگرانم یکی پس ازدیگری شهیدمی شدند متاسفانه هیچ کمکی ازپشت جبهه نمی رسید تا اینکه درساعت 30/8دقیقه صبح مجروح ودرساعت سه ونیم بعدازظهر به اسارت دشمن درآمدیم