درمقابل 750نفر تنها يك مانع بودتابه آسماني كه درطول دوسال هادوبارستارگانشراديده بوديم چشم بدوزيم ؛ دري آهني كه سيم خارداري ازپشت ؛ آن رامحافظت مي كرد درآن لحظه بودكه درباصداي هولناكي بازشد واين بارسيم خارداربودكه اسارتمان رابيادمان مي آورد. نسيمي زخمي ازلابلاي تيغهاي سيم خارداردزدانه به درون وزيدولي هرگزتوان حركت موهاي خشك وپريشان وبه چرك نشسته مان را نداشت ؛ نسيم تنهاهديه اي بودكه درآن لحظه باتمام وجود حس كرديم . پشت سيم خاردار؛ تادوردستها كو يري يك رنگ تا افق گسترده بود؛ وداخل حصارسيم خاردار سربازان عراقي كه اسلحه شان رابطرف ما نشانه رفته بودند ؛ قصيده مرگ برديوان ذهنمان نشست ويك چيزهمه مارا ممكن بود دريك لحظه ازهمه تعلقات بازدارد وآن مرگ بود.شايددرآن لحظات غم بارمرگ بهترين هديه اي بودكه نصيبمان .مي شد اماانتظارلحظه اي پيش نپائيد؛ افسر عراقي باصداي بلندكه رگهابرگردنش سيخ مي شدخطي برتصوراتمان كشيد آن حرف يك جمله بيش نبودفردا آزاد مي شويد!واين حرف تنهايك جواب مي توانست داشته باشد وآن صداي حق حق گريه هاي مرداني بودكه مردانه دردوران مفقوديت ايستادگي كرده بودندوهرگز بخاطر تمام حرفهاي كه از دشمن شنيده بودند نگريسته بودند؛ گريستند!اما آنروزقطره هاي اشك بجاي آنكه برگونه هاروان شودبردلهافرومي ريخت