دوباره می سازم ات وطن

دوباره مي سازمت وطن!
اگر چه با خشت جان خويش
ستون به سقف تو مي زنم،
اگر چه با استخوان خويش... 


دوباره مي سازمت وطن!
اگر چه با خشت جان خويش
ستون به سقف تو مي زنم،
اگر چه با استخوان خويش... 


برای نسلی که جنگ «جان» آنها را گرفت
برای نسلی که جنگ «سلامتی» آنها را گرفت
برای نسلی که جنگ «آرزوهای» آنها را گرفت
برای نسلی که جنگ «عزیزان» آنها را گرفت
برای نسلی که جنگ همه «خاطرات» آنها را گرفت ...
* : به پاس قدردانی از قهرمانان روزهای سخت که میراث این مرزپرگهر را باجان پاسداری کردند.دیدم لازم است راجع به تصورخودم ازاین نسل چند جمله ای هم بنویسم . با این توصیف مفهوم «جانباز» از قالب مرسوم خارج می شود و دامنه ای بزرگتر می یابد

کم کم با بازشدن آفتاب شکفتن توهم آغاز میشود تازه می فهمی جنگ سالهاست
که پایان گرفته اماانگارهمین چند لحظه پیش 19نفرازهمسنگرانم جلوچشمانم شهید شدند؛ اصلا" باورنمی کردم که دریک لحظه ...! همه چیز خراب شود! گویی دنیا یکی شده بود وماتنهامن ویکی ازهمسنگرم وقتی تیرخوردیم خودمان رابه سنگررساندیم که عراقیها شروع به تیرانداز ی وبعد سه تانارنجک به طرف ماپرتاب کردند ومابه سختی مجروح شدیم ؛ انگارهمین دیروز بودکه زخمهای همدیگررامی بستیم تاجلوخونریزی گرفته شود روز 21تیرماه ساعت شش وچهل وپنج دقیقه عراق شروع به حمله کرداززمین وهوا وباتوپ وتانک عملیات سنگینی راآغازکرد شدت حمله طوری بودکه گویی به جای باران آتش وترکش وتیر ازآسمان می بارید همه هم سنگرانم یکی پس ازدیگری شهیدمی شدند متاسفانه هیچ کمکی ازپشت جبهه نمی رسید تا اینکه درساعت 30/8دقیقه صبح مجروح ودرساعت سه ونیم بعدازظهر به اسارت دشمن درآمدیم

حال من دست خودم نیست ، دیگه آروم نمی گیرم
دلم از کسی گرفته که میخوام براش بمیرم
باز سرنوشت و انتهای آشنایی
باز لحظه های غم انگیز جدایی
باز لحظه های ناگزیر دل بریدن
بازم اول راه و حس تلخ نرسیدن
پای دنیای تو موندم ، مثل عاشق های عالم
تا منو ببخشی آخر ، تا دلت بسوزه کم کم
مثل آینه رو به رومه ، حس با تو بودن من
دارم از دست تو میرم ، عاشقی کن ، منو نشکن
باز سرنوشت و انتهای آشنایی
باز لحظه های غم انگیز جدایی
باز لحظه های ناگزیر دل بریدن
بازم اول راه و حس تلخ نرسیدن (نرسیدن)
یه خانومی گربه ای داشت که هووی شوهرش شده بود
آقاهه برای اینکه از شر گربه راحت بشه،
یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و 4 تا خیابون اونطرف تر ولش می کنه.
وقتی خونه میرسه
میبینه گربه هه از اون زودتر اومده خونه.
این کارا رو چند بار دیگه تکرار می کنه،
اما نتیجه ای نمیگیره.
یک روز گربه رو بر میداره میذاره تو ماشین.
بعد از گشتن از چند تا بلوار و پل و رودخانه و. . .
خلاصه گربه رو پرت میکنه بیرون.
یک ساعت بعد، زنگ میزنه خونه. زنش گوشی رو برمیداره.
مرده میپرسه: " اون گربه کره خر خونس؟ "
زنش می گه آره.
مرده میگه گوشی رو بده بهش،
من گم شدم !!!
هر هر هر هر !! هار هار هار ها
وقتی درآخرین روزاسارتمان که شب باکتک کاری خوب ازماپذیرائی شد
فرد ای آن روزساعت ۱۰صبح روزسه شنبه ناگهان یک خانمی باصدای
لطیف وباحجاب بازبان فارسی شیرین گفت آیادوست داری بروی به ایران
یک لحظه من تعجب کردم گفتم شاید خواب بوده باشم چون چندین سال
بود هیچ صدایی بغیرازفوش وناسزا نشنیده بودم ! آن صدادوباره آمدباخود
گفتم شایددچارتوهم شدم ! بارسوم آن صداراشنیدم دیدم نه این صداواقعی است
گفت آیادوست داری به ایران برگردی گفتم آری ؟بعدگفت اگردوست داشته باشی به
هرکجای دنیا بروی آزادی و امکانات یک ز ندگی رانیز خو اهندداد من گفتم نه من
مملکت خویش رادوست دارم وبه ایرانی بودنم افتخارمی کنم من زندگی دروطن
خویش رابا هیج جای دنیا عوض نمی کنم مادراسارت ملیت خویش راحفظکردیم حال
موقع آمدن به ایران آزادشدیم امابا مشکلاتی فراوان روبروشدیم واین مشکلات طعم
شیرین آزادی راازماگرفت ....ادامه دارد