تشنه وآب
نسیم صبح سعادت بدان نشان که تودانی گذربکوی فلان کن درآن زمان که تودانی
نسیم صبح سعادت بدان نشان که تودانی گذربکوی فلان کن درآن زمان که تودانی
درمقابل 750نفر تنها يك مانع بودتابه آسماني كه درطول دوسال هادوبارستارگانشراديده بوديم چشم بدوزيم ؛ دري آهني كه سيم خارداري ازپشت ؛ آن رامحافظت مي كرد درآن لحظه بودكه درباصداي هولناكي بازشد واين بارسيم خارداربودكه اسارتمان رابيادمان مي آورد. نسيمي زخمي ازلابلاي تيغهاي سيم خارداردزدانه به درون وزيدولي هرگزتوان حركت موهاي خشك وپريشان وبه چرك نشسته مان را نداشت ؛ نسيم تنهاهديه اي بودكه درآن لحظه باتمام وجود حس كرديم . پشت سيم خاردار؛ تادوردستها كو يري يك رنگ تا افق گسترده بود؛ وداخل حصارسيم خاردار سربازان عراقي كه اسلحه شان رابطرف ما نشانه رفته بودند ؛ قصيده مرگ برديوان ذهنمان نشست ويك چيزهمه مارا ممكن بود دريك لحظه ازهمه تعلقات بازدارد وآن مرگ بود.شايددرآن لحظات غم بارمرگ بهترين هديه اي بودكه نصيبمان .مي شد اماانتظارلحظه اي پيش نپائيد؛ افسر عراقي باصداي بلندكه رگهابرگردنش سيخ مي شدخطي برتصوراتمان كشيد آن حرف يك جمله بيش نبودفردا آزاد مي شويد!واين حرف تنهايك جواب مي توانست داشته باشد وآن صداي حق حق گريه هاي مرداني بودكه مردانه دردوران مفقوديت ايستادگي كرده بودندوهرگز بخاطر تمام حرفهاي كه از دشمن شنيده بودند نگريسته بودند؛ گريستند!اما آنروزقطره هاي اشك بجاي آنكه برگونه هاروان شودبردلهافرومي ريخت
ای پادشه خوبان دادازغم تنهائی
دل بی توبجان آمدوقتست که بازآئی
دایم گل این بستان شاداب نمیماند
دریاب ضعیفان رادروقت توانائی
سينه ازآتش دل درغم جانانه بسوخت
آتشي بوددرين خانه كه كاشانه بسوخت
تنم ازواسطه دوري دلبربگداخت ![]()
جانم ازآتش مهررخ جانانه بسوخت
سوزدل بين كه زبس آتش اشكم دل شمع
دوش برمن زسرمهرپروانه بسوخت
آشنائي نه غريبست كه دلسوزنست
چون من ازخويش برفتم دل بيگانه بسوخت
جزآستان توام درجهان پناهي نيست
سرمرابجزاين درحواله گاهي نيست
عددچوتيغ كشدما سپربيندازيم
كه تيغ مابجزازناله اي وآهي نيست
چراازكوي خرابات روي برتابم
كزين بهم به جهان هيچ رسم وراهي نيست
زمانه گربزندآتشم به خرمن عمر
بگوبسوزكه برمن ببرگ گاهي نيست
خاطرات تلخ ازاردوگاه تكريت صلاح الدين شماره 11كمپ 1و5 مخفيهيچ وقت شبهابراي خورشيدكه نمي بيني گريه نكن چو فرصت ديدن ستاره هاراازچون فرصت ديدن ستاره هاراازدست مي دهي ؛درآن روزهاكه زمان براي مامعني نداشت وازثانيه بعدسرنوشت خويش بي خبربوديم دريك بندكوچك 500نفررانگهداري مي كردنداكثربچه هازخمي بودندوبدون پانسمان ومنتظرمرگ !جابراي خوابيدن نبودهواگرم وسوزنده بودگويي كه ازآسمان آن شهرآتش مي بارد!وصبح شدنگهبانان با باتوم وكابل وچماق جلودرحاضرشدندوچندتايي بااسلحه ازپشت مااول احساس كرديم كه مارامي خواهندبكشند چون قبلا چنين صحنه راديده بودم 1ولي بعدافهميديم كه مي خواهندآماربگيرندهمه رادربيرون به صورت 5نفره به خط كردندوشروع به كتك كاري نمودندبه هرنفر يك ضربه كابل وياباتوم درست ازپشت قلب مي زدندضربه خيلي سنگين بودبعد ازآمارگيري تعدادي ازما كم مي آمد وآنهادوباره كتك كاري راشروع مي كردندكه چراتعداي ازشماگم شده وياحتما فراركرده وماچون باسرعت ازداخل به بيرون مي آمديم ديگرازداخل خبرنداشتيم وبعدازپيگيري نگهبانان متاسفانه جنازه دوستانمان ازداخل پيدامي شد ووقتي آنهارامي ديدندمارارهامي كردندبعدازاتمام اول كتك كاري كه اول صبح انجام مي شد نوبت صبحانه مي شدصبحانه چه عرض كنم كمي عدس وگاودانه كه درداخل آب جوشانده بودندومقدارش هم يك ليوان كوچك چاي خوري بود .وقتي غذاراراخورديم وتمام مي شد نوبت هواخوري مامي شددرفاصله اينهادوباره آمارمي گرفتندوشروع به كتك كاري دسته جمعي مي كردند.اين قضيه درموقع نهارهم اتفاق مي افتاد آنهاروزانه 6باردرهرروزماراكتك مي زدندوظرف يك ماه تعدادي ازبچه هابراثركتك كاري ازپامي افتادند ودارفاني راوداع مي گفتند آنهايي كه درآن برهه اززمان شهيدمي شدندواقعا" راحت مي شدند وماهرروزدعامي كرديمكه خدايانفس مارابگيرتاماهم ازاين شكنجه راحت بشويم كتك كاري عربهاي وحشي حدودا" شش ماه هرروز شش بار ادامه يافت تا اينكه رفته رفته كتك كاري كم شدوهر روزبه حداقل رسيد من با اينك سخت مجروح شده بودم ولي به خاطروطن خويش حاضربودم جانم رابدهم ولي اجازه ندهم به مليتمان توهين بشود....
اين داستان ادامه دارد
زدست كوته خود زيربارم
كه ازبالا بلندا ن شرمسارم
مكرزنجيرموئي گيردم دست
وگرنه سربه شيدائي برآرم
زچشم من بپرساوضاع گرون
كه شب تاروزاخترمي شمارم
بدين شكرانه مي بوسم جام
كه كردآ كه زرازروزگارمهوآ چرا؟چون شوهرش آدم بود.
زلفت هزاردل به يكي تاربست
راه هزارچاره گرازچارسوبست
تاعاشقان ببوي نسيمش دهندجان
بگشودنافه اي ودرآرزوببست
شيداازآن شدم كه نگارم چوماه نو
ابرونمودوجلوهگري كردوببست
ساقي به چندرنگ مي اندرپياله ريخت
اين نقشهانگركه چه خوش دركدوببست
ازديده خون دل همه برروي مارود
برروي مازديده چگويم چهارود
مادردرون سينه هوائي نهفته ايم
بربهوارودخورشيدخاوري كندازرشكاداگرروددل مازان جامه چاك
گرماه مهرپرورمن درقبارود
برخاك راه يارنهاديم روي خويش
برروي مارواست ارآشنازود
مسلمانان مراوقتي دلي بود
كه با وي گفتني گرمشكلي بود
به گردابي چومي افتادم ازغم
به تدبيرش اميدساحلي بود
دلي همدردياري مصلحت بين
كه استظهارهراهل دلي بود
زمن ضايع شداندرگوي جانان
چه دامن گيريارب منزلي بود
تورابه گريه سرودم ؛ وداع تاشب پايان
به يادآرپس ازاين ؛سرودواژه گريان
تواي عزيزترينم !خزان رسيده به شهرت
وناگزير سفركن ؛زسايه هاي گريزان
نه باشكوفه وخنده ؛نه چون رهايي پرنده
كه درشبي شكننده كه بي ستاره وپنهان
نمانده است شهابي ؛نه آتشي ونه آبي
كه داغ هاي سرابي ؛كه خارهاي مغيلان
بگوبه ماه نتابدنتابد؛به كوچه راه نيابد
خاطرات دررا وایل ازداخل اردوگاه
درداخل اردوگاه اوایل اسارت بود !ماتقریبا"2500نفر بودیم همه آنها ارتشی !! خیلی ازدوستان مجروح بودند که بعضی ازآنها وضع خوبی نداشته اند یکی از آنها از گردن تیر خورده بود و زیر گلویش سوراخ شده بود وقتی چیزی می خورد مشخص می شد و به بیرون می ریخت !!! بچه شمال بود جوانی برومندونترس بود واعتماد به نفس خوبی داشت وقیافه ای سرحال ازخود نشان می داد چند روزی مقاومت کرد! ولی نامبرده را به بیمارستان اعزام نکردند و بعد از مدتی به شهادت رسید . اکنون هرزمان به یادش می افتم اینگار که جلو چشم من بامن حرف می زند ! بعداز دو ماه تقریبا" از2500نفر750نفر دراردوگاه ماند بقیه را به جای دیگری بردند دراوایل چون جا کم بود وهوا هم خیلی گرم مجبور بودیم سر و ته بخوابیم صبح که بیدار می شد یم می دیدیم که چند نفری شهید شده اند در اوایل هرروز چنین موردی راشاهد بودیم اردوگاه مخفي بودوازديدسازمان سليب سرخ دوربود وعراقيها روزبه روزنفس كشيدن رابراي ماسخت مي كردند .روزي شش بارماراكتك مي زدند آب كافي نمي دادند.