شعر ازمرگ ....!
هرگز ازمرگ نهراسید ه ام
اگرچه دستانش از ابتذال ؛ شکنند ه تر بود
هراس من – باری – همه ازمردن در سرزمینی است که من وگورکن
ازآزادی آدمی
افزون توباشد
هرگز ازمرگ نهراسید ه ام
اگرچه دستانش از ابتذال ؛ شکنند ه تر بود
هراس من – باری – همه ازمردن در سرزمینی است که من وگورکن
ازآزادی آدمی
افزون توباشد
یاران ! چو به اتفاق د یدار کنید باید که ز دوست یاد بسیار کنید
چون بادهء خوشگو ار نوشید به هم نوبت چوبه ما رسد نگور نسار کنید
ازباد صبا دم توجوید باخاک زمین غم توگرید
بادی بفرستش ازدیارت خاکیش بده به یادگارت
هرگونه چوبادبرتو لرزد نه بادکه خاک هم نیرزد
خاطرات قبل ازدرگیر شد ن وشیهید شد ن خیلی ازدوستان ومجروح شد ن خودم
قبل ازحمله عراقیها یکی از همسنگران در مرخصی بود وشب قبل از عملیات عراقیها؛ یعنی
ساعت 8 شب از مرخصی برگشته بود ودر ظاهرش یک حس غریبی بود ! چهراش نورانی
شده بود و وقتی من نگاه میکردم به او گفتم احمدآقا خیلی نورانی شده ای واو همینطوری
نگاه میکرد ومی خندید ولی دردرونش چیزی بود که من را به فکر فرو می برد ! نامبرده مقداری
پنیر و قوجه فرنگی تازه وسبزی آورده بود و قرار شد ه بود که برای صبحانه جشن بکیریم
ووسایلی که آحمد آقا آورده بود بخوریم خوب ؛ در منطقه این جور وسایلها کمیاب بود ! خلاصه
صبح روز بعد یعنی یک ربع به ساعت شش درگیری شروع شد عراقیها از زمین وهوا چنان حمله ور
شدند که هیچ جنبندهای نمی توانست جان سالم بدر برد !!! درگیری سختی صورت گرفت خیلی از
عراقیها کشته شدند توضیح اینکه اکثر دوستانی درآن منطقه ارتشی بودند وهمه آنها واقعا نترس و
شجاع . صبحانه ما بهم خورد درآن موقع یکی ازهمسنگرانمان گفت !!! وقتی قار است ما بمیریم
لااقل این صبحانه را بخوریم بعد بمیریم ! من گفتم شما وقت گیر آوردی ! گفت نه من واقعیت را
گفتم بیائید . نشستیم درداخل سنگر ؛ عراقیها هم با تانک وهیلکو پتر سنگرها رامی کوبید آنها خوردند
ومن لقمه اولی راخوردم ودومین لقمه راهرچه جویدم نتوانستم بخورم وبلندشدم نفسم بند آمده بود
گویی عراقیهاشیمیایی زده بودند ماکس را برداشتم دیدم ماکس خراب است دستمالی را خیس کرده وبه
جلودهانم گذاشتم تا ازورود مواد شیمیایی به ریه هایم جلو گیری کنم وتوانستم نفس راحتی بکشم ؛
بمباران شیمیایی را کمی ازماجلوتر زده بودند ومن توانستم ازآن محلکه هم جان سالم بدربرم درموقع
درگیری هردوآنها که یکی در بغل دست من که یکی ازعراقیهادرحدود هفت متری درست ازقلبش
زد و او شهید شد من برگشتم عقب باخود گفتم شاید همسنگرم خودش را به مردن زده !!! وعراقیها
ازچپ و راست من رابستند به رگبار ومن ویکی ازهم گروهانمان درجلوسنگردیگر موضع گرفتیم
وجلومن یک تخت خواب بود که عراقیهابه فاصله سه متری جلو چشم من ؛ من را بستند به رگبار
ومن دوستم به داخل سنگر پناه بردیم به امید این که جنازیمان سالم به خانواده برسد!!!
من درآن لحظه مجروح سطحی شدم در داخل سنگر موضع گرفتتیم که اگربه داخل سنگر بیایند
درجا می کشیم !! عراقیها سنگر را بستند به رگبار و سه عدد نارنجک انداختند سخت هردو نفرمان
مجروح شدیم . عراقیها بازهم جرات نکردند داخل سنگر بیایند و فکر کردند ما مرده ایم بعد رفتند.....!
سرود
برو؛مرد بیدار؛اگر نیست کس
که دل باتودارد؛همان یک نفس
همه روزگارت به تلخی گذشت
شکر چند جوئی ؛در این تلخ دشت ؟
خاطره ها
چه شبها؛ چه شبها
میان بسته آرام ساحل
دل من
دل دیوانه من
میان کشتی دریانوردی
ز دریائی عظیم وجاودانه .
....
گذرکرد!
بیادمجهائی
به فرق وپیکروپروانه اش خورد!
زچشمان خمارم اشک افشاند.
خاطرات جنگ درالعماره
روز دوم ما بود که درالعماره بودیم جایی که مرگ ازسیمای
شهر می بارید مارابه داخل بردند یکی ازدوستان من هم کمی
بیشتر ازمن مجروح بود وهفت روز بود که همانند طفل بچه
از او نگهداری میکردم دست وپایش ترکش خورده بودونمی
توانست حرکت کند بعد ازداخل سالن به بیرون هدایت کردند
وما گفتیم شاید تیر باران بکنند چون قبلا من در جای دیگر شاهد
تیرباران بوده ام هواخیلی گرم مارا بخط بصورت پشت سر هم
به فاصله یک متر همه دوستان را ردیف کردند با یک تویوتا
فیلمبرداری میکردند هوا چنان گرم و سوزنده بود به زور می
توانستیم نفس بکشیم زمانی که می خواستند
اسرارا بشمارند ودرحین شمارش هم فیلمبرداری میکردند چند
نفر ازدوستان به زمین خوردند وبراثر تشنگی
وگرسنگی وگرمای زیادآنها را از پا درآوردوما دیدیم که اگر
دربیرون بمانیم حتما می میریم همه ما بلند
شدیم وبه طرف سالن حرکت کردیم تمام نگهبانان آنجاجمع
شدنندوباکابل وباتون وچوب درجلو ماایستادند ومادرگیر شدیم
ونتوانستند جلومارا بگیرند وماتوانستیم به داخل سالن بیاییم
حاصل تلاش و مقاومت جانانه ماشکسته شدن انگشتان
وخوردشدن سروصورت من وشهید شدن تعدادی ازدوستان بود
که دوتا ماشین آیفا که هردو آنها پر شد از جنازه های دوستان
ووقتی من خود راپیدا کردم دیدم دوست زخمی من که از منطقه
تا اینجا آورده بودم نیست و فهمیدم که اونیز شهید شده است....
ادامه دارد
آری این چنین بود برادر !!!
خنجراین بد* به قلب من نه زدی زخم
گرهمه ازخوب هیچ با دلتان بود
دست نوازش به خون من به شدی رنگ
ناخن تان گرنبود دشمنی آ لو د
محبت بیر بلا شئ دور گرفتار اولمیان بیلمز
مهتاب به سردو زمزمه دریا