تقدیم به آزادگانی که درتونل مرگ به شهادت رسیدند
روزازکنارآن می گذری وشیشه های آسمان راازغبارمی شویی .
پیش ازآنکه دورناها به سفربروندباترانه های عطرآگینم مقیم خانه ات
شوم
روزازکنارآن می گذری وشیشه های آسمان راازغبارمی شویی .
پیش ازآنکه دورناها به سفربروندباترانه های عطرآگینم مقیم خانه ات
شوم
ازآتش چه مردانی دلیری گذشته اند؛درآتش
چه مردان عاشقی نفس تازه کردند؛زمین
تشنه ؛من تشنه ؛وگلهای باخویش وباهیچ
پیوسته ؛تشنه ؛چه مردان سبزی به دریا![]()
رسیدند
دلتنگی جاده راوانمی کنند. قدم های تو ازجاری آبها هم روانترند، مثل شعرکه آرام می آید
ومی نشیند کنارخلوتمان ولابه لای سرگردانیمان می پلکد. توشعر نگفته مائی تو را
یک روزباحنجره ای آسمانی خواهیم سرود![]()
![]()
![]()
مورخه 21/4/67 ساعت 54/5 دقیقه روزسه شبه
ازرویاهایمان فرود آمدیم تا با خشمی که آن سوتر به نابودی ما می کوشید ستارگان آسمان ازتعداد ما بیشتر بودند سکوت بر سیاهی شب می افزود
رودرروشویم ، وقلبهایمان را که روزی برای مهربانی پرورده بودیم در
آستانه مرز میهن فدا کنیم ، آسمان هنوز خورشید رابه تن نداشت و
صدای سربازی سکوت راشکست ساعت تحویل پست نگهیانی من فرا
رسیده بود وباچشمانی خواب آلودبطرف سنگر رفتم تا نیم ساعتی راکه
تا وقت بیداری مانده بود استراحت کنم لحظاتی گذشت چشم من هنوز
آسمان رادرآغوش داشت تابه یکباره صدای هولناکی توپ ، تانک ،هواپیما
...... سکوتی راکه برسراسر منطقه گسترده بود شکست .سربازها بی درنگ
به حالت آماده باش درآمده ودرمحل های خودسنگرگرفته اند سبربازان عراقی
لحظه به لحظه نزدیکترمی شدند.عرصه برای من ودوستم سخت تر شد
بچه ها یکی پس از دیگری شهید می شدند واز نیروی کمکی هم خبری نبود
.هواپیما همه جای حساس منطقه وخط مقدم را بمباران کردندوبا توپخانه
وتانگ کوبیدند .عرصه جنگ برای من ودوستم خیلی سخت شده بود و ما
کاملا درحلقه محاصره عراقیها افتاده بودیم 15نفر ازدوستان مارا اسیر گرفته
بودند ودرجلوچشم ما به رگبار بستند وهمه آنهارا کشتند من وسه نفراز دوستان
مقاومت می کردیم تااینکه دونفراز آنها راباتیر زدند ودیگر توان نفس کشیدن نداشتیم
از همه جا تیراندازی بود وماهم درتیررس دشمن مامجبور چون نمی توانستیم به
عقب برویم برای همین دریک سنگری موضع گرفتیم وقرارشد تاآخرین نفس
مبارزه کنیم عراقیها سنگر را به رگبار بستند وسه عددنارنجک انداختند وماهردو
به سختی مجروح شدیم وآنها به رفتند وماهم درآتش باروت می سوختیم ..... من
ودوستم به صورت معجزه آسا زنده ماندیم اما بابدنی نیمه جان وپاره پاره
وبعدازهشت ساعت مقاومت دیگر چاره ای نداشتیم مانده بودیم دروسط نیروهای
عراقیها وبعدازناباوری اسیرشدیم .......
من شیرخشک گرفتم و یکی ازبچه ها گفت که ا ی کاش می شد
ماست درست کنیم من به اوگفتم که باید شیر داشته باشیم
ولی خوب .... بلاخر ه قرارشد باشیرخشک ماست درست کنیم
مقداری دوغ ازنگهبانان باکلک گرفتیم وشیرخشک را درداخل آب
حل کردیم ومقداری دوغ به داخل شیرریختیم وبعد رویش را
بستیم یعضی ازبچه ها گفتند که این امکان ندارد که این کاردرست انجام بگیرد
ولی من امیدوار بودم خلاصه همه منتظر زمان بودیم
تااینکه بعدازچندساعتی پارچه را ازروی لیوان برداشتیم
وکارماباموفقیت انجام شده بود وماتوانستیم دراسارت ماست درست
کنیم وبخوریم..... ![]()